ابویعقوب، آیا تو از کسانی هستی که این سرزنش را به رسول خدا -عَزَّ عَزُّهُ- نسبت میدهی؟ گفت: بله. محمد بن جندب -عَلَيْهِ السَّلَامُ- گفت به او گفتم: به خدا سوگند که اهل ظاهر از خدا شرم میکنند که این سرزنش را به رسول خدا -عَزَّ عَزُّهُ- نسبت دهند، و این چیزها را تنها مانند گفته آن گوینده بیان میکنند که: سخن با توست ای عروس، و تو بشنو ای همسایه، اما به خدا سوگند که این سخن را برای مولا -عَزَّ عَزُّهُ- بازگو خواهم کرد تا تو را در این سخن و افترا بستنت بر خدا و رسولش -عَزَّ عَزُّهُ- دروغگو بشمارد. اسحاق گفت: این روایت جابر بن یزید جعفی از صادق -عَزَّ عَزُّهُ- است. محمد بن جندب -عَلَيْهِ السَّلَامُ- گفت: تو ای اسحاق، همانند گفته آن گوینده هستی که: اگر خواستی دروغ بگویی، شاهدت را دور کن. تو میگویی صادق -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود، در حالی که در زمان مولا حسن -عَزَّ عَزُّهُ- هستی و از او نمیپرسی؟ به خدا سوگند اگر یقین داشتی که او در نزد تو راستگوست قطعاً از او میپرسیدی، و به خدا قسم اگر از تو میدانست که مورد اعتمادی، حتماً به تو فتوا میداد و تو را دانا میساخت، و به خدا سوگند که تو واقعاً یک شیطان هستی. محمد بن جندب -عَلَيْهِ السَّلَامُ- گفت: و اجازه از نزد مولا -عَزَّ عَزُّهُ- صادر شد، تا اینکه سلام کردیم و نشستیم، و ناگاه سید ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- از صحن خانه مولا -عَزَّ عَزُّهُ- خارج شد در حالی که کاری داشت، تا اینکه نشست، به مولا -عَزَّ عَزُّهُ- گفتم: ای مولای من، من از ابویعقوب درباره سخن او -جَلَّ وَعَلَا- پرسیدم که: ﴿قطعاً تو کسی را که دوست داری هدایت نمیکنی﴾ پس اسحاق




