مجلس بیست و پنجم: در باب گربه
ابوالفتح محمد بن حسن بغدادی -رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ- گفت: حمود مصری به من حدیث کرد، گفت: ابوعبدالله حسین بن حمدان خصیبی -نَضَّرَ اللَّهُ وَجْهَهُ- از موثقان، از فاذویه کردی به من حدیث کرد که: نزد اسحاق بودم و در دامن او گربهای بود که با آن بازی میکرد و به آن دلبسته بود. پس در دل گفتم: گمان میکنم این گربه مادر اسحاق یا یکی از بستگان اوست. فاذویه گفت: هنگامی که اسحاق دید من به او و به گربه نگاه میکنم، گفت: ای فاذویه، این نور بن غیلان است؛ خدا را شناخت اما در شناخت خود شک کرد، پس به این پیراهن (کالبد) منتقل شد. فاذویه گفت: ای ابویعقوب، آیا پیش از نور بن غیلان گربهای وجود نداشته است؟ گفت: خیر. فاذویه گفت: پس ببین چه میگویی! اسحاق گفت: این پیراهنی است که پروردگار جهانیان آن را تنها به او اختصاص داده است. فاذویه گفت: پس چون صبح فردا فرا رسید، برای عرض سلام به پیشگاه مولا -عَزَّ عَزُّهُ- رفتیم. من آمدم و دیدم که مردم در پیشگاه مولا -عَزَّ عَزُّهُ- وارد شدهاند، پس من نیز در کنار اسحاق نشستم و پنهانی به او گفتم: ای ابویعقوب، آیا اجازه میدهی سخن تو درباره نور بن غیلان را برای سرورمان ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- بازگو کنم؟ گفت: انجام بده ای فاذویه. پس به سرورمان ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- گفتم: ای سرور من، همانا اسحاق احمر نخعی ذکر کرده است که نور بن غیلان به یک گربه منتقل




