نگویید﴿ تا مبادا سلیمان و لشکریانش شما را در هم شکنند﴾ یعنی اهل مراتب از عالم کبیر که پنج هزار نفرند﴿ در حالی که آنان آگاه نیستند﴾ و این بدان روست که مورچه به مورچگان شناساند که این سلیمان -عَزَّ عَزُّهُ- است، در حالی که آنها او را نمیشناختند﴿ پس از سخن او تبسمی کرد و خندید 1﴾و خنده رخ نمیدهد مگر به هنگام آمرزش. سپس ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- رو به مولا -عَزَّ عَزُّهُ- کرد و گفت: تو اینگونه به من آموختی و اینگونه به من فتوا دادی؛ و ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- سکوت کرد. محمد بن جندب -عَلَيْهِ السَّلَامُ- گفت: و من شروع به نگریستن به اسحاق کردم، و میخواستم که او سخن بگوید تا از او بپرسم و تکذیبش کنم و مولا -عَزَّ عَزُّهُ- نیز او را تکذیب کند؛ زیرا او هرگاه در مجلسی خلوت میکرد، به اصحاب خود میگفت: چه علمی است که من آن را ندانم؟ همانا اگر از من درباره آسمان و زمین پرسیده شود، پاسخ میدهم. و سپس از پیشگاه مولا خارج شدیم.
1سوره نمل، آیه 19




