در نظرم زشت آمد و بر من گران تمام شد، پس آن را انکار کردم و ساکت شدم و با او سخنی نگفتم. تا آنکه در پیشگاه مولا عسکری -عَزَّ عَزُّهُ- حاضر شد. پس عرض کردم: ای مولای من، من از ابویعقوب درباره فلان و بهمان پرسیدم و او به من چنین و چنان پاسخ داد. مولا -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: ای ابویعقوب، اگر جایز است که مخالف به عنوان مسخ، حیوان شود و دوباره به حالت بشری بازگردد، پس بر اساس این اصل نیز جایز است که مؤمن در قالب جسمانی باشد و سپس به حیوانات ذبحشونده بازگردد، و از ذبح و مسخ شدن رهایی یافته و دوباره به قالبهای جسمانی بازگردد! اسحاق با بیشرمی گفت: بله ای مولای من، این چرخهای است که میچرخد؛ گاهی سوار میشود و گاهی سواری میدهد. مولا -عَزَّ عَزُّهُ- به ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- فرمود: ای ابوشعیب، بگو و شنیدهات را روایت کن. پس ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- به اسحاق گفت: ای ابویعقوب، در سخنی که در آن هستیم برای ما اصلی وجود دارد؛ پس اگر با من اتفاق نظر داشته باشی با تو سخن میگویم، و اگر با من اتفاق نظر نداشته باشی با آگاهی از مخالفتت با تو سخن خواهم گفت. ابویعقوب گفت: بگو ای ابوشعیب، اصل و پایه تو در این سخن چیست؟ پس ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- گفت: میگویم و توفیق از جانب خداست که همانا مؤمن از حالت جسمانی به حالت روحانی ارتقا نمییابد، مگر آنکه هیچ حقی برای خداوند باقی نماند جز آنکه به آن ایمان آورد، به آن اقرار کند، به آن گواهی دهد و به آن عمل نماید؛ و هیچ باطلی نماند جز آنکه آن را انکار کند، به آن کفر ورزد،




