کردم: من از ابویعقوب نخعی درباره فلان و بهمان پرسیدم و او به من چنین و چنان پاسخ داد.
مولا -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: ای فادویه، همانا اسحاق بر ما دروغ میبندد و چیزی را از زبان ما میگوید که ما نگفتهایم. پس با آنچه اسحاق به تو فتوا میدهد به خدا دینداری مکن، و با آنچه بابِ من، ابوشعیب، به تو فتوا میدهد به خدا دینداری کن، و بشنو که ابوشعیب چه میگوید، زیرا او از زبان من سخن میگوید و بر اساس مراد و خواست من فتوا میدهد. پس هرگاه فردا ابوشعیب و اسحاق حاضر شدند، سخن را تکرار کن و بشنو که ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- چه میگوید. فادویه گفت: چون صبح فردا فرا رسید و سرور ما ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- حاضر شد و نخعی نیز حاضر گشت، سخن و پرسش و پاسخ را تکرار کردم. مولا -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: ای ابوشعیب، در این مسئله فتوا ده و مؤمنان را از شک رهایی بخش تا به راه راست هدایت شوند. ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- گفت: این حدیث از رسول خدا -عَزَّ عَزُّهُ- در روز خیبر به دلیلی بیان شده است، و آن دلیل این است که پیامبر -عَزَّ عَزُّهُ- دو پرچم برای آن دو نفر اول بست، اما هر دو شکستخورده بازگشتند. پس سعد به رسول خدا -عَزَّ عَزُّهُ- گفت: اگر فردا به مدینه بازگردم، چه به من اجازه دهی و چه ندهی. پیامبر -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمود: برای چه؟ سعد گفت: پرچم را در دو روز به دو مرد میدهی و هر دو پرچم سرنگون بازمیگردند، شاید خداوند به




