اسحاقی به نمیری گفت: در اخبار ما روایت شده که اسحاق بر حسن عسکری -عَزَّ عَزُّهُ- وارد شد، پس ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- شروع کرد به نگاه کردن به اسحاق. پس حسن -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمود: میبینم ای ابوشعیب که به اسحاق نگاه میکنی، این همان اسحاق است که آن را در قرنهای نخستین ساییده است. پس نمیری گفت: راست گفتی و من تو را در سخنت تکذیب نکردم، اما ننگی که در آن است را بشنو، آیا ندانستی که باطل حق را میساید، و بر آن چیره میشود تا ﴿هر که هلاک میشود از روی دلیلی روشن هلاک گردد و هر که زنده میشود از روی دلیلی روشن زنده بماند﴾1 پس تو صاحبت را نکوهش کردی و او را نستودی. سپس نمیری به اسحاقی گفت: خبری برایم بازگو کن که افراد موثق آن را روایت کرده باشند. اسحاقی گفت: پس با خبری پاسخ میدهم که افراد موثق آن را روایت کردهاند، اینکه صاحب شما بر عسکری حسن بن علی -عَزَّ عَزُّهُمَا- وارد شد، پس به او گفت: ای مولای من، علم خود را از چه کسی بگیرم؟ پس -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمود: نگاه کن چه کسی در دهلیز نشسته است، پس علمت را از او بگیر. پس به دهلیز خارج شد، مردی یهودی را دید که کتابی پیش روی اوست و آن را میخواند و سر تکان میدهد. پس ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- از دهلیز نزد حسن عسکری -عَزَّ عَزُّهُ- بازگشت، و فرمود -مِنْهُ السَّلَامُ- : ای مولای من، مردی یهودی را دیدم. -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: علمت را از او بگیر. پس بازگشت و به مردی مسیحی که در
1سوره انفال، آیه 42




