بدنم از آن مورمور شد و به عقب بازگشتم، پس مولا -عَزَّ عَزُّهُ- را بر در یافتم که میخواستند به سوی متوکل سوار شوند. پس چون به ایشان نزدیک شدم به من فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- ، در حالی که میدانست در دلم چه میگذرد: فردا که شد، از من درباره آنچه میخواهی بپرسی سؤال کن و سوار شد. پس گفتم: فرمان تو را به گوش جان شنیدم و اطاعت میکنم ای مولای من، و به خانهام بازگشتم. پس چون صبح شد به سوی خانه مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- رفتم، که ناگاه شریعی را در راه دیدم و نخعی در کنارش بود و با او سخن میگفت، و به او میگفت: ای سرور من، به حق تو سوگند که چنین و چنان بود. پس این سخن او که به خاطر سرورم ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- بود بر من گران آمد. پس به سوی خانه مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- شتافتم و به در رسیدم در حالی که گروه منتظر اجازه بودند، که ناگاه سید ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- آمد، پس با آمدن او در باز شد و داخل شد و ناگاه صقیل پس از ورود او خارج شد، و به گروه گفت: داخل شوید، پس مردم داخل شدند. محمد بن جندب -عَلَيْهِ السَّلَامُ- گفت: پس داخل شدم تا اینکه به مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- نزدیک شدم، اما به من نفرمود بنشین، در حالی که رسم من این بود که در حضور ایشان بنشینم، پس ایستادم و ناگاه دیدم نخعی و شریعی وارد شدند، در حالی که دست هر یک از آنان در دست دیگری بود. پس مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- لبخندی زد و فرمود: ای پسر جندب، ﴿وگفتند پروردگارا، ما از سروران و بزرگان خود اطاعت کردیم، پس آنان ما را از راه به در بردند﴾ و با دست خود به آن دو اشاره کرد. پس گفتم: بله ای مولای من. سپس




