روی کراهت گفتند، پس با انکارشان مردند. پس چون هنگام انتقالشان ناگزیرند مولا -عَزَّ عَزُّهُ- را مشاهده کنند، این همان حیات دوم است. پس اگر اقرار کنند رهایی مییابند، و اگر انکار کنند و مانند گفته نخست خود بگویند، سرنگون و واژگون میشوند. زیرا برای مؤمن و کافر گریزناپذیر است که هنگام انتقالش، مولا -عَزَّ عَزُّهُ- نزد او حاضر شود. اینگونه فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : ﴿پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه میرسد و شما در آن هنگام مینگرید و ما از شما به او نزدیکتریم ولی شما نمیبینید﴾1 و سخن او به حارث اعور همدانی: ای حارث همدان، هر که بمیرد مرا میبیند چه مؤمن باشد و چه منافق، رو در رو و آشکارا.
پس مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- به ابوشعیب -مِنْهُ السَّلَامُ- فرمود: تو با زبان ما سخن میگویی و حق را از جانب ما میرسانی. و مولا -عَزَّ عَزُّهُ- برخاست و مردم پراکنده شدند. محمد بن اسماعیل گفت: پس بازگشتم در حالی که سخن مولا -عَزَّ عَزُّهُ- به اسحاق که فرمود تو چراغی هستی در دلم مانده بود. پس چون صبح شد به سوی مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- رفتم و بر او وارد شدم پس به او گفتم: ای مولای من، دیروز شنیدم که به اسحاق میفرمودید: تو چراغی هستی. فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : بله، او برای کسی که در گمراهی پیرو او باشد چراغ است، و برای کسی که به او اقتدا کند پیشواست. آیا پیامبر -عَزَّ عَزُّهُ-




