خوشرویی و گشادهرویی نشان دادند و نشستیم. در این هنگام سرورمان ابوشعیب محمد بن نصیر -مِنْهُ السَّلَامُ- آمد، پس با برخاستن گروه برای او و سلام کردنشان بر او، صقیل در را باز کرد و با اجازه خارج شد، پس دست اسحاق را گرفت و مردم نیز با ورود آنان وارد شدند و بر مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- سلام کردند. پس به آنان دستور نشستن داد و در جایگاههای خود نشستند. پس مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- به من و فاذویه نگریست و آنچه در دل داشتیم را دانست، و ما نیز از نگاه مولا -عَزَّ عَزُّهُ- به خودمان، مقصود او را دانستیم. پس فاذویه گفت: ای اسحاق، مسئلهای پیش آمده است. پس گفت: از من میپرسی در حالی که مولا -عَزَّ عَزُّهُ- نشسته است؟ این کار در حضور ایشان جایز نیست. فاذویه گفت: وای بر تو، آیا تو نبودی که هماکنون به یکی از یارانت میگفتی: اگر به نصیحت من گوش میسپردی اشتباه را از گوشت پاک میکردی و زنگار را از قلبت میزدودم؟ پس کسی که سخنش این باشد، چگونه در حضور مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- از او نپرسم؟ تا اگر درست گفتی، مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- ما را به پیروی از تو فرمان دهد، و اگر خطا کردی، مولا -عَزَّ عَزُّهُ- ما را از خطایت آگاه سازد و از شنیدن سخنت بازدارد. پس مولا -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمود: این حق توست ای فاذویه، و تو ای اسحاق چون در حضور ما از تو پرسیده شد پاسخ بده، چرا که تو چراغی هستی. پس اسحاق از این سخن شادمان شد و به فاذویه گفت: از هر چه به نظرت میرسد بپرس. پس فاذویه به او گفت: درباره سخن خداوند -عَزَّ وَجَلَّ- چه شنیدهای که: ﴿پروردگارا، دو بار ما را




