گفت: پس به جابر بن عبدالله اشاره نمود و او را فرمان داد تا به دو پایش بنگرد. جابر گفت: پس آن دو را برگرداندم، پس نه اثری از دمل و جراحت دیدم و نه از زهر. پس به حذیفة بن اسید اشاره فرمود، پس مرا کشید و به میانِ خانه بیرون برد، و بازگشت و پای خویش را برداشت، پس دید دمل و زهر در ساقِ پایش تا ریشه رانش دویده است، و فرمانِ خدا آمد در حالی که آنان ناخشنود بودند. گفت: پس او را به سینه خویش فشردم و از شادمانی گریستم، و ناگاه بانگکنندگان بانگ برداشتند که: فرزندِ دخترِ رسولِ خدا -عَزَّ عَزُّهُ- درگذشت! و من بیرون بودم، پس شتابان وارد شدم و ابن اسید را بر بستر دیدم که پارچهای بر او کشیده شده و مردم بر او بر سر و صورت میزنند، پس گریهکنان روی برگرداندم، ناگاه ابن اسید را دیدم که همراهِ مردم بر صورتِ خویش میزند، پس خویشتنداری نتوانستم کرد و بیرون رفتم، و خبر به پایان رسید.




