مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

مجـمـع الاخـبـار - محـمد بن عـلی جـلی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 85 من 304

ملخی داشت که می‌خواست از مولایمان درباره آن بپرسد. پس چون در پیشگاهش ایستادیم، سلام کردیم و نشستیم. پس مولایمان رو به پیرمرد کرد و فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : ای خالد بن زنون، چه چیز تو را در این هنگام بر من وارد ساخت؟ پس گفت: ای سرورم، جعفر درباره پدرت موسی با ما پیمان بست، و موسی -عَزَّ عَزُّهُ- درباره تو با ما پیمان بست، و ما روشنیِ معجزه را می‌خواهیم تا بدانیم و یقین یابیم که تو همان امامی هستی که اطاعتش واجب است. گفت: پس مولایمان سخنی گفت که ندانستیم چیست و فرمود: ای سلمى دختر سکن سخن بگوی! سباطه و رفاعه همگی گفتند: پس پیرمرد را دیدیم که رنگش دگرگون شد و در جامه‌اش ادرار کرد، و ملخ از آستینش بیرون افتاد، و ناگاه او آفریده‌ای بس بزرگ بود، و ناگاه پیرزنی کهنسال بود. پس مولایمان رو به ما کرد و فرمود: از او بپرسید کیست، که همانا او به شما خبر می‌دهد. پس به او گفتیم: ای آفریده‌ی خدا، تو کیستی؟ پس گفت: من از نسلِ شرقه هستم؛ از ما بر حقوقِ پیامبری که به او محمد -عَزَّ عَزُّهُ- گفته می‌شود و وصیی که به او علی -عَزَّ عَزُّهُ- گفته می‌شود پیمان گرفته شد، پس سرپیچی کردیم و انکار نمودیم، پس در عذابی دردناک و کیفری سخت منتقل گشتیم تا جایی که بدان رسیده‌ایم، پس از خدا پروا کنید و او را اطاعت نمایید. سپس مولایمان سخنی گفت، ناگاه ماده‌شیری درنده رو به پیرمرد آورد و به او گفت: وای بر تو ای ملعون، در دلِ خویش باور داشتی که چون از نزدِ من بیرون روی می‌گویی: این از سحرِ محمد و علی است! پیرمرد گفت: چنان بود، و دیگر بازنمی‌گردم. پس

الصفحة 85 من 304