ابر و شکستِ سپاهِ متوکل
سرورم ابوالحسن احمد بن سقیم برای من حدیث کرد و گفت: با مولایمان -عَزَّ عَزُّهُ- در حرکت بودم و او قصدِ کاخ متوکل را داشت، که ناگاه با متوکل روبرو شدیم که به شکار رفته بود، پس از پیِ او رفتیم؛ پس چون او را دید، به او گفت: ای ابوالحسن، همین ساعت به سپاهیانم فرمان میدهم که با شمشیرهایشان بر تو یورش آورند، پس گوشت و استخوانت را درهم آمیزند! پس فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : آیا تو بر این کار توانایی؟ گفت: و چه کسی مرا از آن بازمیدارد؟ فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : من. و در حضورِ او بانگ برآورد: ای ابر! پس آذرخشی درخشید و بیابان از افعیها و مارها پر شد، پس سپاهیان از بزرگیِ آنچه دیدند بگریختند، و متوکل به کاخش بازگشت و پس از سه روز سپاه را سان دید، پس دریافت که سه هزار تن از سپاهیان ناپدید شدهاند؛ و این از نشانههای او درباره ابر بود.




