خورشید به فرمانِ صادق روان است
از همدانی از ابوسعید از محمد بن غالب اصفهانی روایت شده است که گفت: در سامرا بودم، پس سوار شدم تا به سوی کرخ بروم، و زمان، چاشتگاه بود و رویم به سوی مغرب، و در حالِ حرکت بودم که ناگاه خورشید را روبروی خویش دیدم، پس گفتم پاک و منزه است خدا، خورشید از مغربش طلوع کرده است! و دست بر چهرهام میکشیدم و مینگریستم، پس جز بر یقینم افزوده نمیشد. پس روی برگرداندم، ناگاه خورشید را بر زمین در سمتِ راستِ خود دیدم، پس گفتم: دو خورشید! این واقعی نیست، هرآینه راهم را به سوی سرورم صادق -عَزَّ عَزُّهُ- کج میکنم و او را آگاه میسازم. پس خورشید رو به من نزدیک میشد تا آنکه از کوچهها بیرون آمدم، ناگاه سرورم را دیدم که سوار است و در برابرِ همان خورشیدی که دیده بودم پیش میآید، پس پیاده شدم و سجده کردم، پس به من فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : آیا ندانستهای که خورشید به فرمانِ ما روان است؟




