مقام معنوی مولایمان باقر -عَزَّ عَزُّهُ-
از ذِی الدور بن سلیمان روایت شده است که گفت: در روزگار ابوجعفر باقر -عَزَّ عَزُّهُ- به مدینه آمدم و قصد داشتم بر او سلام گویم؛ پس چون به مدینه نزدیک شدم و دیوارهای آن برایم پدیدار گشت، مردی سبزرنگ را دیدم که جامههایی سبز بر تن و عمامهای سبز بر سر داشت و در پاهایش دو کفش از یاقوت سرخ بود، که بر بلندیای از زمین نشسته و زیر پای او تختی از طلا بود. پس خیره ماندم و به او مینگریستم و گفتم شاید او یکی از محجوبان باشد. پس به او نزدیک شدم و بر او سلام کردم، پس پاسخِ سلامم را داد و به من گفت: ای ذوالدور، چه چیز تو را به اینجا آورده است؟ گفتم: قصدِ سلام گفتن بر مولایم ابوجعفر باقر -عَزَّ عَزُّهُ- را دارم. پس به من گفت: آیا دوست داری او را به تو نشان دهم؟ گفتم: آری. ناگاه هر بلندی فرو نشست و هر پستی بالا آمد تا آنکه مولایم را دیدم که در میان یارانش نشسته و با آنان سخن میگوید، و همانا من سخنِ آنان را میشنیدم. پس گفت: بشتاب و به سوی او برو که مرا نزد او خواهی دید. پس شگفتزده ماندم و به راه افتادم و وارد مدینه شدم؛ پس چون به درگاهِ مسجدِ رسولِ خدا -عَزَّ عَزُّهُ- رسیدم گفتم: وارد شوم و بر پیامبر -عَزَّ عَزُّهُ- سلام گویم پیش از آنکه به خانه مولایم بروم. پس وارد مسجد شدم، و چون به محراب نزدیک گشتم، ناگاه تختی بزرگ از طلای سرخ مرصع به انواع گوهرها و درّها دیدم که بر آن پنج جایگاه بود و




