آن را در گوشه جامه خویش گرفتم و ناگاه در آن دینارهایی بود، و بیرون آمدم که دیدم آن مرد ایستاده است، پس گفت: زود باش برایم بگو. پس دستش را گرفتم و گفتم: ای عمو، خدا را خدا را درباره من که توانِ تحمل آنچه دیدهام ندارم. گفت: بگو. پس به او گفتم: دست بر فرش زد در حالی که چیزی بر آن نبود، پس مشتی از دینارها را برگرفت و به من داد و فرمود: این قیمتِ دو دواتِ تو و سودِ آن دو است. پس آنها را وزن کردیم و سود را حساب نمودیم، پس همان سرمایهای که یاد کرده بود و سود بود، نه یک حبه افزون میشد و نه یک حبه کاسته. پس گفت: ای فرزندم، آیا او را میشناسی؟ گفتم: نه ای عمو. به من گفت: این مولای ما ابومحمد حسن بن علی است، حجتِ خدا بر تمامیِ آفریدگانش؛ پس این نخستین نشانهای بود که از او دیدم، و این از نشانهها و برهانهای او بود.




