خوشا به حالت، همانا خداوند تو را با آمدنت سعادتمند ساخت؛ پس پاسخی به او ندادم جز گفتارم که: آری. و به دکانم آمدم و آن مرد را خواندم و داستان خویش و آنچه را فرموده بود برایش بازگو کردم، پس گریست و گونه بر زمین نهاد و گفت: گفتارت ای مولای من حق است و دانشت دانشِ خداست؛ و به سوی صندوقچهها و بسته جهید و دو دوات را بیرون کشید و دو نوشته را درآورد، پس سرمایه و سود و جایگاه آن دو را در میان دو جامه همانگونه که فرموده بود یافتیم. پس گفتم: ای عمو، این انسان چیست؟ پیشگوست یا حسابگر یا مخدوم؟ پس گریست و گفت: ای فرزندم، با تو بدین گونه سخن گفته نشد مگر بدان رو که تو را نزد خدا منزلت و پایگاهی است، و به زودی خواهی دانست که او کیست. گفتم: ای عمو، دلی ندارم که با آن به سوی او بازگردم؛ پس دلم را آرام ساخت و جانم را نیرو بخشید و با من تا نزدیکیِ خانه آمد و گفت: من منتظرت هستم تا بیرون آیی. پس گفتم: ای عمو، از او پوزش میخواهم و به او میگویم که من از دو دوات آگاه نبودم؛ گفت: نه، بلکه همانگونه که به تو فرمود مینشینی. پس وارد شدم و دو دوات را در پیشگاهش نهادم، پس به من فرمود: بنشین؛ پس نشستم در حالی که از روی بزرگداشت و تعظیم توانِ نگریستن به او را نداشتم. پس به خادم فرمود: دو دوات را بگیر، پس آنها را گرفت و وارد شد. و دست خویش بر فرش زد در حالی که چیزی بر آن نمیدیدم، پس مشتی برگرفت و فرمود: این قیمتِ دو دواتِ تو و سودِ آن دو است، و راه یافته برو، و چون فرستاده ما نزدت آمد از ما تاخیر مکن. پس




