مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

مجـمـع الاخـبـار - محـمد بن عـلی جـلی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 74 من 304

وارد سامرا نشده بودم. پس من و غلامانم کالا را جدا می‌کردیم و می‌چیدیم که خادمی نزد من آمد و به من گفت: ای ابوالحسین محمد بن یحیی خرقی، مولایم را پاسخ گوی؛ و او را خادمی بزرگوار دیدم، پس از او به هراس افتادم و به او گفتم: آگاهی‌ات از کنیه و نسب من از چیست در حالی که جز امروز وارد این شهر نشده‌ام، و مولایت از من چه می‌خواهد؟ گفت: خدا سلامتت دارد، با من برخیز و مخالفت مکن که در اینجا چیزی نیست که از آن بترسی یا پرهیز کنی. پس گفتار پدرم و آنچه مرا به رایزنی با آن مرد و عمل به ترسیمش فرمان داده بود به یاد آوردم، و او همسایه‌ام و کنار دکانم بود؛ پس به سوی او برخاستم و به او گفتم: ای سرورم، خادمی بزرگوار نزد من آمده، مرا به کنیه و نام خوانده و گفته است مولایم را پاسخ گوی. پس آن مرد از دکانش به سوی او برجهید و چون او را دید دستش را بوسید و به من گفت: ای فرزندم، جامه بر تن کن و با او بشتاب و با آنچه بدان فرمان داده می‌شوی مخالفت مکن و درباره‌اش چون‌وچرا مکن و هر آنچه به تو گفته می‌شود بپذیر. پس در دل گفتم: این از خادمان سلطان یا وزیر یا امیری است، و به آن مرد گفتم: من آشفته‌مویم و کالایم درهم‌پریشان است و نمی‌دانم از من چه خواسته می‌شود. پس به من گفت: ای فرزندم خاموش باش و با خادم برو و هر آنچه به تو گفته شد بگو: آری. پس با خادم رفتم در حالی که بیمناک و ترسان بودم، تا مرا به درگاهی بزرگ رساند، و مرا از راهرویی به راهرویی و از خانه‌ای به خانه‌ای وارد ساخت، چنان که به نظرم آمد آنجا بهشت است، تا آنکه به شخصی رسیدم که بر

الصفحة 74 من 304