همچون ماه شب چهارده بود و از پشت بام خانه فرود آمد، در حالی که بوی مشک از او میپراکند. پس بر من سلام کرد و گفت: چه سخت است رنج بر کسی که از جانب خدا به اندک قناعت نکرد، و چه بزرگ است اندوه بر کسی که سوز درون خود را با یاد خدا شفا نبخشید. شگفتا از کسی که به خدا ایمان آورده چگونه از او نمیترسد، و کسی که به مرگ یقین دارد چگونه برای آن آماده نمیشود، و کسی که پرسش و بازخواست را باور دارد چگونه پاسخ درست را فرامیگیرد.. سختی را آسان کرد و بلا را هموار ساخت. آیا نمیبینی که یاری تنها به واسطه خداست و همانا ما به سوی او بازميگردیم؟ و شروع به خواندن شعر کرد:
پس مبادا پنهان شوی در حالی که تو نوری که روحالقدس معنایی برای هر حسی است و اگر حمران به تو میبخشید قطعا بیثمر بود زیرا تو در میان لالها، گویایی پس این انگشتر را بگیر، که همانا حق سزاوارتر است برای کسی که در عرش، به فضلِ کرسی امید دارد.
سپس انگشتری به من داد، آنگاه به پشت بام بالا رفت در حالی که میگفت: ﴿ای مردم از پروردگارتان پروا کنید که همانا زلزله رستاخیز، پیشامدی بس سهمگین است﴾1 پس لحظهشماری میکردم و باور نداشتم که کی صبح فرامیرسد تا اینکه نزد حمران آمدم.




