مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

مجـمـع الاخـبـار - محـمد بن عـلی جـلی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 295 من 304

حمران گفت: سپس سرش را بلند کرد، پس چهره‌اش را زیباتر از خورشید و کامل‌تر از نور ماه دیدم، و او در دل شیرین‌تر از سلامتی و تندرستی بود. پس کیسه‌ای از کاغذی سفید به من داد که در آن درهم‌هایی سالم، نو و خوش‌بو بود، سپس دراز کشید و جان سپرد. حمران گفت: پس نزدیک بود عقلم از دست برود، و شتابان به سوی مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- رفتم. پس هنگامی که مرا دید فرمود: بازگرد که کار او به پایان رسیده است، و ابن احنف را با خود ببر. گفت: پس شتابان به پشت بام رفتم، و ناگاه او را خوش‌بو و کفن‌شده یافتم. پس او را به گورستانی که از آنِ خانواده‌ام بود بردیم، و گوری کنده‌شده یافتیم پس بر او نماز گزاردیم و او را به خاک سپردیم و همان دم به سوی مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- بازگشتم. پس چون مرا دید فرمود: وعده به انجام رسید، و از وعید و کیفر نجات یافت. سپس سیصد درهم به من داد و فرمود: برای خود بنده‌ای بخر که خداوند در او برایت برکت قرار دهد. و اما درهم‌هایی که بنده ما به تو داد: از آن‌ها انگشترهایی بساز و بر نگین‌های آن‌ها حک کن: هیچ معبودی جز خداوند، آن فرمانروای برحق و آشکار نیست، و آن‌ها را در میان سخن‌دانانِ شیعه ما پخش کن. مسعده گفت: پس به حمران گفتم: از آن‌ها انگشتری به من هدیه بده، خداوند عاقبتت را به خیر ختم کند. گفت: چنین می‌کنم. اما حمران انگشترها را پخش کرد و چیزی از آن‌ها به من نداد. پس این کار بر من گران آمد و ترسی در دلم افتاد تا جایی که چشمانم از خواب بازماند. پس در حالی که در محراب خود بودم و نیمی از شب گذشته بود، ناگاه جوانی را دیدم که چهره‌اش

الصفحة 295 من 304