و مبرا از هر مثل و مانندی هستم. کلِ کل هستم، من آفریننده نورم آنگاه که سایه را گستردم کسی جز من نمیداند که من کیستم، من همان بلندمرتبه بزرگم. پس با خود گفتم: آغاز سخن دلالت بر این دارد که او پرورده و بنده است، و پایان آن دلالت بر این دارد که او همان خدای یگانهای است که معبودی جز او نیست، کاش میدانستم چه بگویم؟ به خدا سوگند آنچه در اندیشه داشتم در سینهام پایان نیافت تا اینکه با دست خویش بر من زد پس لمس دست او را حس کردم و به واقعیت آن یقین یافتم. و فرمود: ای جابر، من همان خداوند بلندمرتبه بزرگم، و آن خبر بزرگی که شما در آن اختلاف دارید و درباره آن با یکدیگر میستیزید، راه راست، ریسمان استوار، و دستگیرهای که گسستنی برای آن نیست، و من به آنچه انجام میدهید احاطه دارم. سپس دستم را بازگرداند و مچم را گرفت و دستش را بر ساعد و بازویم کشید و به سوی صورتم برد، پس هیچ حس و جسمانیتی برای آن نیافتم. سپس فرمود: من همان بلندمرتبه بزرگ و یگانه دیرینهام، معنای حقیقتها و غیبِ خردها هستم، با هیچ غایتی درک نمیشوم و به هیچ معنایی محدود نمیگردم، و من همان بلندمرتبه بزرگم، ازلی در نزد هر بزرگی، و من بر هر چیزی احاطه دارم. جابر گفت: نزدیک بود قالب تهی کنم و مدهوش شوم، سپس از او یاری جستم پس جانم نیرو گرفت و حسم افزون شد، و پیوسته آن معنا اندک اندک از دیدگانم پنهان میشد تا آنکه دیگر او را ندیدم، در حالی که میفرمود: ای جابر، او اینچنین است، و ما اینگونهایم، و ما همانیم که هستیم. ای جابر ما همان صفتی هستیم




