گفت: پس از اینکه نام مرا برد در حالی که من او را نمیشناختم، در شگفت ماندم. پس گفتم: ای مرد تو را به خدا سوگند میدهم، از کجا دانستی که من عبدالواحد نابلسی هستم؟ پس گفت: ای سبحان الله، آیا ندانستهای که دلهای مؤمنان سپاهیانی گردآمدهاند، آنان که با هم آشنا درآیند الفت گیرند، و آنان که یکدیگر را ناشناس شمارند اختلاف یابند؟ دیشب روح من و روح تو در عالم ملکوت به گردش درآمد، و پروردگار زنده و پابرجایی که هرگز نمیمیرد میان من و تو آشنایی و شناخت برقرار ساخت. پس به او گفتم: ای برادر، تو را به خدای بزرگ سوگند میدهم که با من بیایی تا مرا در پرسوجو از پیرمرد صیاد یاری دهی، و ماجرایم را برای او بازگو کردم. پس با من همراه شد تا اینکه به همان مکانی آمدیم که از صیاد سراغ داشتم. پس شروع کردم به نگاه کردن به راست و چپ، اما پیرمرد را ندیدم. پس همراهم مرا ندا داد: ای عبدالواحد نابلسی تو را چه شده است که به سوی پیرمرد نمیروی و با او سخن نمیگویی؟ پس گفتم: من او را نمیبینم. پس گفت: سبحان الله! از بزرگیِ گناهت، پروردگارت تو را در حجاب قرار داده است. آیا پیرمرد را پیش روی خود نمیبینی؟ پس به سوی او رفتم و بر او سلام کردم و دستم را به او نشان دادم و ماجرایم را برای او بازگو کردم، و از او خواستم که گناهم را بر من ببخشد و مرا حلال کند. پس گفت: تو از صمیم قلبم حلالی، خداوند تو را در دنیا و آخرت ببخشاید و از لغزش و گناهت درگذرد. گفت: پس نگریستم ناگاه




