عبدالواحد نابلسی
عبدالواحد نابلسی که رئیس شرطه بود و به شکار و صید علاقه بسیار داشت، روایت کرده است که گفت: روزی برای گشت و گذار در ساحل دریای شور در میان تپههای شنی بیرون رفتم، و تازیانهای در دست داشتم. پس در حالی که در کنار دریا راه میرفتم ناگاه پیرمردی را دیدم که ایستاده و توری در دست دارد و صید میکند. پس به او نزدیک شدم تا کارش را تماشا کنم، که ناگاه دیدم ماهی بزرگی را بیرون کشید. گفت: پس آن ماهی در چشمم نیکو آمد، پس گفتم: ای پیرمرد، این ماهی را به چه قیمتی میفروشی؟ پس گفت: به فلان و فلان مبلغ، پس گفتم: نه، به فلان و فلان مبلغ. پس پیرمرد در معامله با من مخالفت کرد و از من نافرمانی نمود. پس غرور قدرت، و نادانیِ جوانی و یورش تکبر مرا فرا گرفت. پس با تازیانه بر سر پیرمرد کوبیدم، و ماهی را به زور از دستش گرفتم و با آن به منزلم بازگشتم و به آنان دستور دادم که از آن غذایی بپزند، پس آنان چنین کردند. و آن را پیش روی من حاضر کردند، پس آستین از بازویم بالا زدم و دستم را دراز کردم تا لقمهای بردارم، که ناگاه ماهی به حالت نخستین خود بازگشت و دستم را محکم گاز گرفت. پس مرا به درد آورد و دردی شدید به من رساند، پس فریادِ دادخواهیِ بلندی سر دادم. پس غلامان و کنیزانم و همه کسانی که در خانهام بودند به سوی من شتافتند. و در میان همسایگانم مردی درمانگر یعنی طبیبی بود، پس او نیز همراه




