گشته بود. پس گفتم: سلام بر شما ای بنده خدا. پس گفت: سلام و رحمت خدا بر تو باد ای ذوالنون بن ابراهیم یخمینی. پس گفتم: از کجا دانستی که من ذوالنون بن ابراهیم یخمینی هستم در حالی که تو هرگز حتی یک ساعت هم مرا ندیدهای؟ پس گفت: ای سبحان الله، ای ذوالنون بن ابراهیم یخمینی، آیا ندانستهای که دلهای مؤمنان سپاهیانی گردآمدهاند، آنان که با هم آشنا درآیند الفت گیرند، و آنان که یکدیگر را ناشناس شمارند اختلاف یابند؟ شناخت به واسطه اسرار پیوند خورد، پس پادشاه جبار میان من و تو آشنایی و شناخت برقرار ساخت. گفت: پس دانستم که او پارسا و زاهد است، پس گفتم: خدایت تو را رحمت کند، نامت چیست؟ گفت: نام من صندل است. پس گفتم ای صندل، چه زمانی بنده از سوی پروردگارش به مقام ولایت دست مییابد؟ گفت هرگاه نشانههای عبادت بر او گسترده شود، و جامه شُکوه و مهابت بر تن کند، و پردههای درایت بر او آویخته گردد، و شمشیر کفایت را بر گردن آویزد، و بر اسب نجیب هدایت سوار شود.. در آنجا و در آن هنگام است که بنده از پروردگارش سزاوار ولایت میگردد، و شگفتا از آن ولایت. پس گفتم: ای صندل، بر من بیفزای. گفت: همانا خداوند بندگانی دارد که آنان را دوست داشته، پس مقامشان را والا گردانده و سرپرست و والیِ خویش قرار داده است، پس آنان را بلندی بخشیده و از تمامی بدیها و ناگواریها عافیت داده است. پس گفتم: ای صندل، بر من بیفزای. پس گفت: خداوند بندگانی دارد که ظواهرشان زیبا و نمکین، و بواطنشان درست و سالم است، و




