عبدیه گفت: و من مردی از میان مردان او را میشناختم، پس در پناه در پنهان شدم و او را به نام خواندم و به او گفتم: ای سرور من، آیا این کسی را که از آنان باقی مانده است میشناسی؟ گفت: ای بانوی من، او از آنان نیست، بلکه تنها به طور اتفاقی با آنان همراه و جمع شده بود. صالح بن هلال کوفی گفت: ای بانوی من، آیا دلیل این پیشامد برای این قوم، و سبب به دار آویخته شدن ابوالخطاب -مِنْهُ السَّلَامُ- و یارانش -إِلَيْهِ التَّسْلِيمُ- را میدانی؟ پس گفت: ابوالخطاب -مِنْهُ السَّلَامُ- بر فراز مأذنه کوفه به صراحت به لاهوتیت و الوهیت مولایش جعفر آن بلندمرتبه اعلی -عَزَّ عَزُّهُ- ، ندا در داد. پس به او گفتم: آیا چیزی از آن را به خاطر سپردهای یا آن را دانستهای؟ گفت: آن را به خاطر سپردم و کلمه به کلمه از دهانش شنیدم، و واژه به واژه آن را دریافتم و محقق ساختم. پس به او گفتم: ای بانوی من، خداوند تو را به آنچه اولیایش را بدان عزیز گردانده، عزیز بدارد؛ آن را بر من منت بگذار و بازگو کن. پس گفت: اگر از اهل آن باشی و توان تحمل آن را داشته باشی، من آن را به تو القا میکنم. پس گفتم: ای بانوی من، من از اهل آن هستم و تاب تحمل آن را دارم. پس گفت: همانا من آن را بر تو میخوانم، پس آن را بشنو و فراگیر و بدان معتقد باش تا سالم بمانی. سپس گفت: از گفتههای او این بود: ﴿بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را که بخوانید نامهای نیکو از آنِ اوست؛ و نمازت را بلند مخوان و آن را آهسته نیز مخوان و میان این دو راهی بجوی. و بگو ستایش مخصوص خداوندی است که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی داشته است، و نه او را




