غیبت ابوالخطاب -مِنْهُ السَّلَامُ-
ابوسعید میمون بن قاسم طبرانی -قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ- از استادش ابوالحسین محمد بن علی جلی -قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ- از استادش ابوعبدالله حسین بن حمدان خصیبی -نَضَّرَ اللَّهُ وَجْهَهُ- روایت کرده است که سند را به صالح بن هلال کوفی -عَلَيْهِ السَّلَامُ- میرساند که گفت: شنیدم ام نهار عبدیه میگوید: ابوالخطاب -مِنْهُ السَّلَامُ- در اطراف خانه من و پایین منزل من کشته شد و شبی بسیار تاریک بود پس شب را از روی دلسوزی و شفقتی که بر او داشتم بیدار ماندم و نتوانستم چشم بر هم بگذارم تا اینکه شب سپری شد مگر اندکی از آن. پس خواستم که از پشتبام خانهام پایین بیایم، پس با خود گفتم: این کار دیگر گذشته و تمام شده است. پس سوگند به حق کسی که عقل له و علیه او اقرار کرده است، هنوز از آنچه در ژرفای قلبم بود فارغ نشده بودم که دیدم ابوالخطاب -مِنْهُ السَّلَامُ- به درستی نشسته است و در حالی که چهرهاش را با دنباله پیراهنی که بر تن داشت پاک میکرد میگفت: ﴿و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده است، پس هیچ نوری برای او نخواهد بود﴾1 پس به سوی یارانش اشاره کرد، پس پیرامون او همچون ماههای شب چهاردهِ برآمده برخاستند و نشستند، پس آغاز کرد و شروع به خواندن این شعر نمود:




