سرما زیر درختی چمباتمه زدم، و در آستانه هلاکت بودم. چون شب فرا رسید، برخاستم و به سوی محل واقعه بازگشتم تا در میان بارها چیزی بیابم و عورت خود را بپوشانم. در حالی که در محل نبرد میگشتم، ناگاه مردی کشته شده یافتم که چیزی از جامههایش برده نشده بود. پس برخی از لباسهای او را برداشتم و خود را پوشاندم. در این هنگام سخنی پنهانی شنیدم و به سوی آن رفتم. ناگاه به جوانی حدوداً بیست ساله رسیدم که در حُسن و جمال و ظرافت و کمال گویی ماه تمام بود و جراحات هولناکی بر تن داشت و بر روی زمین افتاده بود. سرش در آغوش کنیزکی خردسالتر از او بود که در درخشندگی به خورشید میمانست. کنیزک به چهره او خیره شده بود و اشک بر گونههایش روان بود. جوان چشمانش را به سوی او گشود و میگفت: استواری استواری؛ برای همین طلب شدهایم و خود را نذر همین کردهایم. کنیزک گفت: سپاس خدای را که با شناخت خویش بر ما منت نهاد، و با نعمتش بر ما بخشش کرد آنگاه که ستم را از ما دور ساخت، و عهدش را در ازل به یاد ما آورد. او را سپاس میگویم سپاسی افزون، و او را شکر میگزارم و از او میخواهم به آنچه او بدان داناتر است، و از او عفو میطلبم برای آنچه در بازگشتهای پیشین گذشته است. سپس او را در آغوش کشید و چهره خود را بر گردن او نهاد تا آنکه از خونش سرخ گشت و همچون شقایق نعمانی شد و ندا داد: ای مولای من، تو ما را بر اقرار گرد آوردی، و طلب رازها را به ما بخشیدی. ای مولای من، این دعای من به سوی توست که آن را اجابت




