که بخواهد به آسمان میرود و هر زمان که بخواهد به زمین فرود میآید. مفضل گفت: آیا در زمان شما کسی از آنان وجود دارد؟ فرمودند: افراد بسیاری هستند که با شما سخن میگویند و شما آنان را نمیشناسید، و زحمت خوردن و آشامیدن و اهتمام به امور مادی از آنان برداشته شده است، و مردی از آنان امروز در مشرق دیده میشود، و در همان روز عیناً در مغرب به چشم میخورد. آیا کسی از آنان را میشناسی ای مفضل؟ عرض کردم: خیر ای مولای من. پس مردی از حاضران که به او محمد بن ولید میگفتند برخاست و گفت: من چند روز پیش مردی را با این ویژگی دیدم. مولا صادق -عَزَّ عَزُّهُ- فرمودند: او را چگونه دیدی؟ گفت: در مسجد خود نشسته بودم و از نمازم فارغ شده و مشغول تسبیح بودم، که ناگاه مردی بر من وارد شد که اثر سفر بر او نمایان بود و عبادت او را نحیف و لاغر کرده بود، و کفشی را با انگشتش در دست آویزان کرده بود. پس سلام کرد و من پاسخ سلامش را دادم. به خدا سوگند وقار و پاکیزگی او مرا به شگفت آورد، و پیش خود گفتم: به خدا قسم این مردی صالح است که در سفر خود از همهجا بریده و دل کنده است. در این هنگام او گفت: آیا در میان شما مردی هست که امشب مرا مهمان کند؟ پس گفتم: من ای بنده خدا، تو را مهمان میکنم و به تو نیکی مینمایم، بیا تا با هم به خانه من برویم. و به سوی خانه به راه افتادیم، و من غذا خواستم. پس کنیز سفره را آورد که در آن کاسه بزرگی از آبگوشت و گوشت بود. من گرسنه بودم، پس بسیار خوردم، و گمان میکردم که او نیز با من میخورد. و چون کاملاً سیر شدم به کنیز گفتم:




