آنگاه بر مولایم رضا -عَزَّ عَزُّهُ- وارد شدم و عرض کردم: ای مولای من، شما منزلت ابودلف قاسم بن عیسی عجلی را اینگونه بالا بردهاید؟ ایشان -عَزَّ عَزُّهُ- فرمودند: ای فلان، به عزت و جلالم سوگند، او نگهبان تاکستانی در منطقه کرخ بود، پس یکی از اولیای من از آنجا عبور کرد و از او غذا خواست. او نیز خوشهای انگور که هفتاد دانه داشت به وی داد. او آن را خورد و لذت برد و برایش دعا کرد، در نتیجه من هفتاد روستا را روزیِ او ساختم و او را به فرمانروایی شهر کرخ گماشتم.
از مفضل روایت شده است که گفت: همراه مولایم بودم و ایشان عازم کوفه بودند که از کنار باغ بزرگی در ساحل فرات گذشتیم که در آن چرخهای آبکش متعددی وجود داشت که آب را برمیداشتند، پس با شگفتی از زیباییاش به آن خیره شدم. پس مولایم -عَزَّ عَزُّهُ- به من فرمودند: ای مفضل، صاحب این باغ مردی ناتوان و بیبضاعت بود، پس یکی از اولیای من که تشنگی او را از پای درآورده بود، از آنجا عبور کرد و از او آب خواست، و او شربتی از آب گوارا و خنک به وی نوشاند. پس او از آن آب لذت برد و برایش دعا کرد، در نتیجه من این باغ را که این چرخهای آبکش در آن میگردند، روزیِ او ساختم. سپس فرمودند: ای مفضل، آدمی باید گرسنگی و تشنگی خود را برای برادر مؤمنش پنهان کند و نگه دارد، زیرا حتی شخص مخالف، اگر نیازهای شما را برآورده سازد، به واسطه خدمتگزاریاش به شما، علوی و هاشمی خواهد بود.




