دعای بانو حبابه والبیه
از حبابه والبیه روایت شده است که او چون نمازِ عشاء را میگذارد، بر پشتبامِ خویش میایستاد و جامهٔ خویش را بر خود محکم میبست، سپس میگفت: ای خدای من ستارگان فرورفتند، و چشمها به خواب رفتند، و پادشاهان درهای خود را بستند، و هر دوستی با دوستدارِ خویش خلوت نمود، و این جایگاهِ من در پیشگاهِ توست. سپس به نمازِ خویش رو میکرد؛ و چون سحرگاه فرامیرسید و سپیدهدم طلوع میکرد میگفت ای خدای من، این شب پشت کرد و گذشت، و این روز آشکار گردید؛ پس کاش میدانستم آیا شبِ عبادتِ مرا پذیرفتهای یا آن را بر غربتِ من بازگرداندهای؟ این شیوهٔ همیشگیِ من خواهد بود تا زمانی که مرا باقی بداری؛ سوگند به عزتت، اگر مرا از درگاهت برانند، هرگز از آن دور نخواهم شد به سببِ آنچه از بخشندگی و کرمت در جانم نهاده شده است؛ همانا تویی والا و بزرگ.




