حدیث کرد و گفت: عیسی بن راشد از ابواسحاق از حارثِ اعورِ همدانی به ما خبر داد که گفت: عابدی بر امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب -عَزَّ عَزُّهُ- وارد شد، پس چون نشست گفت: ای امیرالمؤمنین، در دلم پرسشی است. پس فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : بپرس. گفت: مرا از روح خبر ده که چیست؟ پس فرمود -عَزَّ عَزُّهُ- : روح لطیفهای از لطایفِ آفریدگارِ خویش است، او آن را از ملکِ خویش بیرون آورده و در ملکِ خویش جای داده است، و برای تو نزدِ خویش چیزی نهاده و برای خویش نزدِ تو چیزی قرار داده است؛ پس آنچه برای تو نزدِ اوست روزی است، و آنچه برای او نزدِ توست زندگی است، پس چون آنچه را نزدِ او داری به تمامی دریافت کنی، او نیز آنچه را نزدِ تو دارد به تمامی بازمیستاند.
ابوهاشم داوود بن قاسم حضرمی از ابوجعفر محمد بن علی روایت کرده است که گفت: امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- وارد شد در حالی که حسن بن علی و سلمان فارسی همراهِ او بودند و امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- بر دستِ سلمان تکیه زده بود تا آنکه واردِ مسجدالحرام شد و نشست. و ناگاه مردی خوشسیما و نیکوقیافه درآمد، پس بر امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- سلام کرد و او نیز همانندِ سلامش پاسخ داد. پس گفت: ای امیرالمؤمنین، از تو درباره سه مسئله میپرسم؛ اگر مرا پاسخ گویی، دانم که آن قوم درباره کارِ تو مرتکبِ چیزی شدند که بر آنان حرام شده بود، و در دنیا و آخرتشان ایمن نیستند؛ و اگر جز این باشد، دانم که تو و آنان بر یک آیین و یکسانید. امیرالمؤمنین فرمود: آنچه به نظرت میرسد بپرس.




