حتماً خواهند گفت خدا؛ بگو: ستایش از آنِ خداست؛ بلکه بیشتر آنان نمیدانند﴾1؛ منظور این است که نمیشناسند آفریدگار کیست».
و در بخشی دیگر آمده است: سپس سرورم آن «گوهر» را به پادشاه داد؛ مقصود از سرور، شیخ محمد بن حسن مدنی (که مقامش مورد تکریم باشد) است. او به پادشاه گفت: «ای پادشاه، پس از آنکه با چشمهایت آن را دیدی، با چشم بصیرتت در معنای آن تأمل کن».پادشاه آن را نگریست، در حالی که پرتوهای آن چنان بود که گویی چشم را میزد. پادشاه زمان زیادی به آن نگریست و سپس گفت: «من آن را با چشمانم دیدم، اما تأمل در آن با چشم بصیرتم ممکن نیست».سرورم به او فرمود: «چرا چنین است ای پادشاه؟»گفت: «به دلیل شدت نور و درخشش آن؛ همین امر مرا از تأمل با چشم بصیرتم بازداشت».سرورم فرمود: «پس این ناتوانی در توست و نه در گوهر، چرا که گوهر موجود و ظاهر است».پادشاه گفت: «به خدا سوگند، همینطور است».سرورم پرسید: «پس از معرفت این گوهر، به چه چیزی دست یافتی؟»پادشاه پاسخ داد: «معرفت من از آن، از ظاهرش فراتر نرفت؛ اما باطن آن به دلیل ضعف قوه و ناتوانی من، از درک و دسترسی من غایب است. من توان آن را ندارم که چیزی جز ظاهر درخشان آن را بشناسم».سرورم پرسید: «آیا میان آن گوهر و نورش، تفاوتی یا فاصلهای مییابی؟»پادشاه گفت: «نه».سرورم فرمود: «اگر این نور گسترش یابد و




