سرزنش و طعنه زدن کردند و امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- از این وضعیت غمگین شدند. سپاه از شدت تشنگی به ایشان شکایت کردند و استغاثه نمودند.پس ایشان دستور دادند تا سپاه را گرد آورند. در مقابل خیمه ایشان درختی بود؛ پس به قنبر و سلمان دستور دادند که زیر آن درخت را حفر کنند. وقتی دو ذراع زمین را کندند، تختهسنگی بزرگ ظاهر شد. امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- شخصاً آن سنگ را کنار زدند و زیر آن پلکانی ظاهر شد. ایشان به سلمان دستور دادند تا به پایین برود. سلمان پایین رفت و سپس بازگشت و به علی -عَزَّ عَزُّهُ- خبر داد که وقتی سی و پنج پله پایین رفته است، با دری بسته از آهن روبهرو شده و او نمیدانست کلیدش کجاست!در این هنگام، امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- کلیدی از میان عمامهاش بیرون آوردند و به او دادند و فرمودند: «بیا و در را بگشای و برای ما آب بیاور». سلمان پایین رفت و در را گشود و حوضی پر از آب یافت؛ و در کمال تعجب دید که مولا علی -عَزَّ عَزُّهُ- در کنار حوض ایستادهاند! سلمان از این اتفاق حیرتزده شد. امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- جام را برداشتند و از حوض پر کردند و فرمودند: «ای سلمان، این جام را بگیر و به سوی لشکر بازگرد و آنان را سیراب کن».سلمان جام را گرفت و به سوی سپاه بازگشت، اما دید که امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- همانگونه در میان آنان ایستادهاند! و سلمان خواست آنچه را که دیده بود برملا کند ، اما امام بر لبش دندان گرفت (اشاره به سکوت) و




