و زمانی که ایشان سخنانش را از سر گرفت و فرمود: «من زمین را گسترانیدم و کوههایش را برافراشتم...» تا پایان خطبهاش سخنانی که هیچکس جز خداوند توان گفتنش را ندارد آنها در آن لحظه سکوت کردند و دگربار اعتراضی نکردند؛ چرا که گمان کردند این کلام نیز معنایی شبیه به همان معنای ظاهری دارد که درباره سخنان پیشین ذکر کرده بود.
در کتاب «سلیم بن قیس هلالی» آمده است که مولای ما -عَزَّ عَزُّهُ- به ابوطفیل فرمود: «همانا امر ما دشوار و سخت است؛ آن را نمیشناسد و به آن اقرار نمیکند مگر سه کس: فرشتهای مقرب، پیامبری مرسل، یا مؤمنی که خداوند قلبش را برای ایمان آزموده باشد».
و در کتاب «القطره» از امام صادق -عَزَّ عَزُّهُ- روایت شده که مردی نزد امام حسین -عَزَّ عَزُّهُ- آمد و عرض کرد: «از فضایل خود برایم سخن بگویید». ایشان فرمود: «تو تاب تحمل آن را نداری». آن مرد عرض کرد: «بلکه دارم، ای فرزند رسول خدا، برایم سخن بگویید که من تاب آن را دارم». پس ایشان برای او سخنی بازگو کردند و امام حسین -عَزَّ عَزُّهُ- هنوز سخن خود را به پایان نرسانده بود که موهای سر و ریش آن مرد سپید شد و از شدت فشار آن معرفت آن سخن را فراموش کرد.




