زمان زیادی نمیمانم و بهزودی از میان شما خواهم رفت؛ هرگاه آن زمان فرا رسید مرا بر شتری ببرید تا زمانی که در میان بیابان قرار گرفتید، مردی بادیهنشین و نقابدار نزد شما میآید و امانتی را از شما میطلبد، یعنی میخواهد که ریسمان شتر (مهار شتر) را به او بسپارید، پس آن را به او بسپارید».چون با پدرشان به پهنه بیابان رفتند، در همان هنگام مردی بادیهنشین و نقابدار بر آنها وارد شد و گفت: «سلام بر شما ای فرزندان ولیّ خدا و امامت او در زمینش». آنان پاسخ سلام او را دادند و او به آنها گفت: «امانت را به من بازگردانید». در این حال، عباس -عَزَّ عَزُّهُ- شتر را میراند و امام حسین -عَزَّ عَزُّهُ- در سمت راست و امام حسن -عَزَّ عَزُّهُ- در سمت چپ او بودند. امام حسین -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: «ای عباس ریسمان شتر را به خواهانش بده». عباس -عَزَّ عَزُّهُ- پاسخ داد: «چگونه پیکر پاک پدرمان را به کسی بسپاریم که او را نمیشناسیم؟».هنوز سخن عباس -عَزَّ عَزُّهُ- تمام نشده بود که نقاب آن مرد بهآرامی کنار رفت و چهره نورانی امام علی -عَزَّ عَزُّهُ- در آنجا ظاهر شد! عباس -عَزَّ عَزُّهُ- گفت: «این چه اتفاق حیرتآوری است؟ پیکر پدرمان بر پشت شتر است و اینک پدرمان را پیش روی خود میبینیم!». امام حسین -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمود: «این همان سِرّ نهان میان حروف "کاف" و "نون" است». سپس آن مرد




