و باز آمده است: راهبی در یمامه به نام «أثرم» بود که ابوطالب را از آمدن علی -عَزَّ عَزُّهُ- بشارت میداد و به او میگفت: «به زودی فرزندی برایت زاده خواهد شد که سرور اهل زمانه خود خواهد بود و او همان "ناموس اکبر" است؛ او برای پیامبر زمانهاش بازو، یاور، داماد و وزیر خواهد بود. من در زمان او نیستم، پس از طرف من به او سلام برسان». هنگامی که امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- متولد شد، ابوطالب رفت تا او را از این خبر آگاه کند، اما دید که راهب از دنیا رفته است؛ پس بازگشت و فرزندش را در بغل گرفت و بوسید. در این هنگام امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- به او سلام کرد و فرمود: «ای پدرم، آیا از نزد راهب أثرم آمدهای که مرا به تو بشارت میداد؟». پدر داستان راهب را برایش بازگو کرد و ایشان فرمودند: «راست گفتی».
و باز از جمله کرامات ایشان روایت شده است که: زمانی که فرعون در برابر هارون و برادرش موسی -عَزَّ عَزُّهُ- قرار گرفت و آن دو بر او وارد شدند، از او ترسیدند؛ در این هنگام سواری فارسی را دیدند که شمشیری از طلا در دست داشت و فرعون عاشق طلا بود. آن سوار به فرعون گفت: «به این دو مرد پاسخ بده وگرنه تو را میکشم!». فرعون از این اتفاق مضطرب شد و گفت: «فردا نزد من بازگردید». وقتی آن دو خارج شدند، فرعون نگهبانان را فراخوانده و آنان را مجازات کرد و گفت: «چگونه این سوار بدون اجازه بر من وارد شد؟».




