پیامبر ما بود و با این حال قلبش آرام نگرفت تا آنکه واقعیت، نور تابان و روشنایی درخشان را به چشم دید.
و باز آمده است: امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در راهی میرفتند و مردی از اهل خیبَر با ایشان همراه شد. به درهای رسیدند که آب در آن جاری بود؛ آن مرد خیبری روی پارچه (یا پوستین) خود سوار شد و بر روی آب عبور کرد. سپس آن مرد علی -عَزَّ عَزُّهُ- را ندا داد و گفت: «ای مرد! اگر تو هم میدانستی آنچه من میدانم همانگونه عبور میکردی که من عبور کردم». امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمودند: «همانجا بمان» و سپس به آب اشاره کردند و در حالی که مرد بر روی آن بود آب منجمد شد. وقتی آن مرد این را دید، بر زمین افتاد و به پاهای ایشان روی آورد(سجده کرد) و گفت: «ای جوان! چه گفتی که آب را منجمد کردی؟» علی -عَزَّ عَزُّهُ- به او فرمود: «و تو چه گفتی که بر روی آب عبور کردی؟» مرد خیبری گفت: «من خدا را با "اسم اعظمش" خواندم». امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- فرمودند: «آن چیست؟» گفت: «او را به نامِ وصیّ محمد -جَلَّ جَلَالُهُ- خواندم». امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- فرمودند: «من وصیّ محمد هستم». مرد خیبری گفت: «همانا این حقیقتی است» و سپس اسلام آورد.




