پدرش، او از جدش و او از حارث بن عبدالله همدانی رضی الله عنه نقل کرد که گفت:روزی با امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در کنار دروازه «رحبه» جایی که امیرالمؤمنین در آنجا اقامت داشتند بودیم و با هم گفتگو میکردیم. در همین حال، مردی یهودی از اهل «حیره» در حالی که دو ماهی به همراه داشت، از کنار ما گذشت. امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- او را صدا زدند و فرمودند: «ای مرد یهودی! پدر و مادرت را به چه قیمتی از بنیاسرائیل خریدی؟» یهودی فریادی بلند زد و گفت: «آیا نمیشنوید که علی بن ابیطالب میگوید که او علم غیب دارد و میگوید من پدر و مادرم را از بنیاسرائیل خریدهام؟» (منظور این است که ادعا میکند میداند من پدر و مادرم را به صورت ماهی خریدهام). پس مردم زیادی دور او جمع شدند و سخنان امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- و آن مرد یهودی را شنیدند.گویی اکنون میبینم که امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- سخنی فرمودند که من متوجه نشدم، سپس رو به یکی از آن دو ماهی کردند و فرمودند: «و فرمود: به تو سوگند میدهم که سخن بگویی و پاسخ دهی من کیستم و تو کیستی؟» آن ماهی با زبانی فصیح سخن گفت و گفت: «شما امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب هستید.» سپس به آن مرد گفت: «ای فلانی، من پدرت فلانی فرزند فلانی هستم؛ در سال فلان فلان مردم و این مقدار مال برای تو به جای گذاشتم و علامت شناسایی در دست تو چنین و چنان است».




