به دلیل همین ویژگیها، او را دوست داشتند و ارج مینهادند. روزی پیامبر -جَلَّ جَلَالُهُ- به او فرمودند «ای فضلون، در دوران حکومت عمر بن خطاب مصیبتی بر تو خواهد آمد؛ پس برای نجات یافتن، از پسرعمویم علی کمک بخواه».
هنگامی که خلیفه دوم به قدرت رسید اتفاقی افتاد؛ اینکه زنی زیبا و ثروتمند به نام انانه دختر کنانه، به دلیل زیبایی زیاد فضلون، شیفته او شد و از او خواست تا با او رابطه برقرار کند یا با او ازدواج نماید، اما فضلون نپذیرفت. در موسم حج یکی از سالها، فضلون همراه با کاروان حجاج از مدینه به مکه رفت تا فریضه حج را به جای آورد و در رأس این کاروان، سید سلمان فارسی -مِنْهُ السَّلَامُ- بود. آن زن نیز به دلیل رفتن فضلون، همراه با کاروان به راه افتاد در حالی که غلامی و کنیزی همراهش بود و در منزلگاههای سفر، خیمهاش را نزدیک او میزد. آن زن به صورت مخفیانه به فضلون پیشنهاد داد که خواسته او را بپذیرد، وگرنه برای او مکر و حیلهای میاندیشد که باعث رسواییاش شود؛ اما فضلون کار خود را به خدا سپرد و امتناع کرد.
پس از آنکه زن از او ناامید شد، نقشهای کشید که خلاصه آن چنین بود: در یکی از شبها، غلامش «ریحان» را فرستاد تا مقداری از مال و جواهراتش را در میان وسایل فضلون قرار دهد، در حالی که او در خواب بود؛ و تمام حجاج را بر این امر شاهد گرفت. سپس آن زن، غلامش را مجبور کرد تا کنیزش را سر ببرد و او را واداشت




