و دشواری شده بود. از رسول خدا -جَلَّ جَلَالُهُ- خواستم که برای او دعا کنند؛ ایشان فرمودند: از علی بپرس، زیرا او از من است و من از او هستم. در این هنگام اندکی تردید به دل من راه یافت. به من خبر دادند که امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- در گورستان هستند؛ پس نزد ایشان رفتم در حالی که مشغول نماز بودند. وقتی نمازشان را به پایان رساندند، به ایشان سلام کردم و آنچه را که رسول خدا -جَلَّ جَلَالُهُ- فرموده بود بازگو کردم. ایشان فرمودند: بله. سپس برخاستند و به نزد درخت نخلگونهای که در آنجا بود رفتند و فرمودند: ای نخل، من کیستم؟ در این هنگام نالهای از آن درخت شنیدم، مانند نالهی زنان بارداری که میخواهند فرزندشان را به دنیا آورند. سپس شنیدم که درخت میگوید: تو امیرالمؤمنین و وصیِ رسولِ پروردگار جهانیانی؛ تو بزرگترین نشانه و والاترین و برترین دلیل و برهانی. سپس درخت ساکت شد. امام رو به من کردند و فرمودند: ای جابر اکنون شک از قلب و ذهنت زدوده شد؛ آنچه را شنیدی و دیدی از کسانی که شأن آن را ندارند پنهان کن».
و مولای ما علی -عَزَّ عَزُّهُ- در مناسبتهای بسیار، سخن خود را تکرار کرده و فرمودند: «از من بپرسید»؛ مواردی که در فصل «سخنان ایشان که نعمتهایش عظیم است» خواهم آورد. و آنچه در پایان آیه دوم در کلام خداوند متعال آمده است: ﴿و




