به جمجمهای پوسیده نگاه کردند و به یکی از اصحابشان فرمودند: «این جمجمه را بردار». آن جمجمه روی زمین افتاده بود. سپس امام -عَزَّ عَزُّهُ- به ایوان آمدند و در آن نشستند و تشت آبی را خواستند و در آن آب ریختند و فرمودند: «این جمجمه را در تشت قرار بده». سپس امام -عَزَّ عَزُّهُ- فرمودند: «ای جمجمه، تو را سوگند میدهم که به من خبر دهی من کیستم و تو کیستی؟» جمجمه با زبانی فصیح سخن گفت و گفت: «اما شما، امیرالمؤمنین، سرور وصیین و امام متقین در ظاهر و باطن هستید و فراتر از آن هستید که توصیف شوید؛ و اما من، بنده خدایم و فرزند کنیز خدا، همان کسری انوشیروان هستم».سپس آن مردمی که از اهل ساباط همراه ایشان بودند، به سوی خانوادههای خود بازگشتند و آنچه را اتفاق افتاد و آنچه از جمجمه شنیده بودند، خبر دادند. آنان در مقام امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- دچار اضطراب و اختلاف شدند و نزد امام حاضر شدند. برخی گفتند «همانا اینان با چیزهایی که درباره تو خبر دادند و آنچه برخی از ایشان در مورد تو گفتند، دلهای ما را فاسد کردند.» برخی دیگر درباره ایشان -عَزَّ عَزُّهُ- سخنانی مشابه آنچه مسیحیان درباره مسیح میگفتند یا آنچه عبدالله بن سبأ و یارانش میگفتند، بیان کردند و گفتند: «اگر آنها را بر این حال رها کنید، مردم کافر میشوند».وقتی امام این سخنان را شنیدند، فرمودند: «دوست دارید با آنها چه کنم؟» گفتند: «آنها را با آتش بسوزانید، همانگونه که عبدالله بن سبأ




