و همانا تمام این اعتراضات، از تصورات فکری فلسفیای سر میزند که ریشه در فهمی سطحی از این وجود و معنای آن، و در چشمپوشی از هرگونه نگاه به اعماق دارد.
و هر کس استدلالها و مناظراتی را که برای ما ثبت شده است، از یک سو میان ائمه و شاگردانشان و از سوی دیگر میان ملحدان و زنادقه و دیگر اصنافی که شبیه آنانند، دنبال کند، این حقیقت برایش آشکار میگردد که چگونه ائمه از تصورات حسی منحصربهفردی آغاز میکردند و نتایج خود را بر آن بنا میساختند؛ پس آنان (علیهم السلام) در کار خود آسودگی داشتند، زیرا برایشان چیزی جز عریان کردن این اساسها تا فرو بریزند نبود، و آنان که کفر ورزیدند، مبهوت گشتند.
و در این مناسبت، برایم چارهای نیست جز اینکه متوجه این نکته شوم که در بحثهای آنان، تشبیهاتی آمده است که شاید دقیق به نظر نرسند و مثالهای علمیای ذکر شده که با دانستههای امروز ما کاملاً سازگار نباشند؛ در نتیجه کسی که در قلبش بیماری باشد یا در نگاهش کوتاهی، شتاب میکند تا از ارزش آنها بکاهد یا در اینکه این سخنان از جانب اهل عصمت صادر شده باشد، تردید کند. اما اگر با تأمل و دقت در آنها بنگری، خواهی یافت که آن سخنان در زمان خود و در جایگاه بیانشان، همان چیزی بود که مجادله را به شکست میکشاند و او را بر اساس آنچه میشناخت و به آن باور داشت و تسلیمش بود، به پذیرش و اذعان وا میداشت.




