و از میانِ فیلسوفان، ابوالعلاء معرّی است که در اینباره گفته است:
«ای خورندهی سیب، دور مباد (زنده باشی) و در روزِ هلاکت، سوگوارت اقامت نگزیند.تو خود در روزگارانت سیبی بودی، و این سیبِ امروزِ تو، در گذشته خورندهی تو بود!و حرفِ هجایی بودی در گذشته،و چه بسیار که شکلدهندهات (خداوند)، تو را شکل داد».
و معرّی در جای دیگر میگوید:«همانا من نفس را میبینم که هنگامِ فرارسیدنِ انتقال (مرگ و تغییر کالبد)، بر آنچه مرتکب شده، پشیمانی ابراز میکند.و اگر ارواحِ ما در جسمهایمان زنگار بسته است، چه بسا روزی برسد که صیقل و پالایش دوباره به سراغش آید».
و سید مکنون در یکی از قصایدش میگوید:«چه بسیار جسدی که در آتشِ هجرانش پخته شدم، و خداوند آن را برای شقاوتِ من، به جسدی جدید مبدل میسازد».
و همچنین میگوید:«اگر آفریدگارِ ما در موردِ ما ارادهای نمیداشت،هیئتهای آنچه پدید آورد، مختلف نمیشدو هیچ پدیدهای پذیرای زیادت (تکرار و فزونی) نمیگشت؛و چیزی پدیدار نمیشد، سپس دگرگون نمیگشت،و سپس خداوند بازگشتِ دوباره به آن را مقدّر نمیساخت».




