صورت، همان حد و مرزِ شناختهشده برای ایشان است. این همان سخنِ «سید مکزون» سنجاری است که میگوید:
«ذات با چشمِ خودِ ذات مشاهده میشود و در حالی که باطنِ آنچه مشاهده شده، پنهان مانده است.»
و این بدان سبب است که هیچ نطق و سخنی جز از یک «صورت» بر نمیآید؛ و آن صورت از دیدگاهِ مردمان، در زمین و آسمان دارای جایگاه و گسترهای است. آنان آن صورت را با گوهرهای عقلانیِ تابان میبینند و با شناختِ جایگاهها و نشانههای مجرد، از آن نوری میگیرند تا بتوانند معانیِ کلامِ حق و حقیقتِ توحید را دریافت کنند؛ آن هم در فضای «برزخیِ» دانشهایشان که از ماده پیراسته است؛ مقصودم همان هستیهای مجردی است که از هرگونه قید و بند و محدودیتِ مادی رها هستند. و آنجا که مفضل پرسید: «و آیا ذات جزءجزء میشود، یا صورتی میپذیرد، یا پارهگونه میگردد، یا از هستی (کیان) خود دگرگون میشود، یا در عقلها با حرکت و سکونی به وهم و گمان میآید؟»
در اینجا، پرسشِ خلق از حق دربارهی ذات مقدس اوست. ذات باریتعالی، همان «ذاتِ تمام ذاتها» است که از نامها و صفتها پیراسته است؛ چرا که هر چیزی که در عالمِ ابداع (آفرینشِ نخستین) ریشهای دارد، دارای ذاتی اثرپذیر و ایستا است که از




