و از محمد بن علی بَرقی روایت شده است که گفت: یکی از برادران مورد اعتمادم برایم نقل کرد که او مادهالاغی را به آسیاب بسته بود؛ این مادهالاغ علوفه را از نخلستانی که با دیواری احاطه شده و مقداری خرما داشت، حمل میکرد و کودکان با آن آسیاب میکردند.راوی گوید: روزی که آن مادهالاغ به سنگ آسیاب بسته شده بود و میچرخید، ناگهان ایستاد و از چرخیدن ناتوان گشت. من بر سر او فریاد زدم اما نچرخید؛ پس او را به سختی کتک زدم.در این هنگام او مرا صدا زد و گفت: "خدا دست راستت را قطع کند آیا به حال من در این وضعیتی که هستم دل نمیسوزانی تا با من مدارا کنی؟ آیا من بر گردن تو حقی ندارم؟"من متنبه شدم و گفتم: تو کیستی؟گفت: "من مادرت فلانکس هستم."پس من با صورت به زمین افتادم و بیهوش شدم. چون به هوش آمدم شتابان خبر را به نزد ابوجعفر -عَزَّ عَزُّهُ- بردم. پس ایشان فرمود: "راست گفت؛ با او به نیکی رفتار کن."
و درباره سخن خدای تعالی که فرمود: ﴿ای کسانی که به شما کتاب داده شده است به آنچه نازل کردیم که تصدیقکنندهی همان چیزی است که با شماست ایمان بیاورید، پیش از آنکه چهرههایی را محو کنیم و آنها را به پشت برگردانیم، یا آنان را لعنت کنیم همانگونه که "اصحاب سَبْت" (حرمتشکنانِ شنبه) را لعنت کردیم؛ و فرمان خداوند همواره انجامشدنی است﴾1؛میفرماید: ای کسانی که پروردگارشان حقیقتِ توحید را به آنان منتقل کرده است تا بدان متمسک شوند؛ باشد که پیش از انتقالشان به کالبدهای




