و درباره سخن خدای تعالی که فرمود: ﴿همانا کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، جز این نیست که در شکمهایشان آتش میخورند و به زودی در آتشی افروخته درآیند﴾1در بیان باطنی میفرماید: کسانی که اموال یتیمان را میخورند، یعنی کسانی که حقیقتِ توحید را دانستند در حالی که به آن اعتقاد قلبی نداشتند؛ آنان در واقع به واسطه آنچه با آن به کالبدهای مسخشده (مسوخیات) منتقل میشوند، در توهم و گماناند. پس به زودی در کالبدِ حیواناتِ بارکش و رنجدیده قرار میگیرند و فرشتگانِ
عذاب ، آنان را با بیگاری کشیدن، ذبح کردن و شعلهور ساختنِ رنج، به عذاب میکشند؛ و "سعیر" در اینجا به معنای زجر و راندن با قهر است.
و از علی بن احمد بَرقی به اسنادش از مفضل بن عمر -عَلَيْهِ السَّلَامُ- روایت شده است که گفت: امام -عَزَّ عَزُّهُ- فرمود: "هرگاه مردی را دیدی که نه بسیار بلندقامت و سرکشیده است و نه بسیار کوتاه و به زمین چسبیده، کمگوشت و میاناستخوان است، گردنی مایل (کج) دارد یعنی ساکت و آرام است ، نسبت به زیبایی بسیار شهوتران است و هرگاه زنی را میبیند به سوی او مایل شده و نزدیکی با او را دوست دارد، پرتحرک است، توانایی آن را ندارد که چیزی بر سرش حمل کند صورتش کشیده، لبش ضخیم، بینیاش دراز و ناخنهایش بلند است، انگشتانی گرد دارد، تمایلش به خوردن گوشت اندک و به گیاهان زمین مایل است؛ پس بدان که او منتقلشده از کالبد الاغها است."
پس بنگر تا بیان این مطلب را ببینی؛ و آنگونه که مشاهده کردی، بیان آن را آشکار خواهی یافت، و همچنین است هر که در این جهان مانند او باشد.
و درباره سخن خدای تعالی که فرمود: ﴿و توبه برای کسانی نیست که کارهای زشت انجام میدهند تا زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد، میگوید: "اکنون توبه کردم"؛ و نه برای کسانی که در حال کفر میمیرند؛ آنان کسانی هستند که برایشان عذابی دردناک آماده کردهایم﴾2؛ میفرماید: توبه برای کسی که آفریدگارش را انکار میکند
نیست، تا زمانی که هنگامهی مرگ او فرا رسد و امیرالمؤمنین -جَلَّ وَعَلَا- را در پیشگاه خود مشاهده کند، در حالی که مرگ هنگامِ جدا شدنِ روحش حضور یافته است؛ آنگاه در درون خود بگوید: "از آنچه در آن بودم توبه کردم و دیگر بر کفر پافشاری نمیکنم" پس این توبه از او پذیرفته نمیشود و برای او عذابی دردناک است، و آن عذاب همان مسوخیت (مسخ شدن و انتقال به کالبد حیوانات) است که در آن خوار میگردند.
و از علی بن احمد بَرقی، از عبدالله اسدی، از یحیی بن امطویل ثُمالی -عَلَيْهِ السَّلَامُ- روایت شده است که وهبة بن عبدالله گفت:من در مدینه شتربان بودم؛ پس من و سرورم یحیی -عَلَيْهِ السَّلَامُ- به سوی مکه کوچ کردیم و من او را گرامی داشته و خدمتش میکردم. تا اینکه روزی در آبادیای فرود آمدیم؛ ناگهان اعرابیای (بادیهنشینی) را دیدم که خرگوشی با خود داشت، آن را خریدم و دیدم که ماده است. چون آن را به بارگاه خود آوردم، شتافتم و آن را پیش روی یحیی بن امطویل ثمالی -مِنْهُ السَّلَامُ- گذاشتم.چون او آن را دید، فرمود: "این را از کجا آوردهای؟" عرض کردم: آن را برای شما از یکی از بادیهنشینان خریدم. فرمود: "آیا او را میشناسی؟" عرض کردم: آری، مگر او یک خرگوش نیست؟ فرمود: "او نیست مگر زنی از بزرگان و سرشناسان قریش؛ آیا دوست داری با تو سخن بگوید تا بدانی او کیست؟" عرض کردم: به خدا سوگند که دوست دارم.فرمود: "به او رو کن." پس همانگونه که به من دستور داد به او رو کردم. پس یحیی به آن خرگوش گفت: "به حقِ آن بلندمرتبهی برترین (العلی الأعلی) که تو را آفرید و صورت بخشید و به این کالبد منتقل کرد، با وهبة بن عبدالله به زبان عربی فصیح




