اما کافرِ منکر؛ هرگاه اَجَل و مهلتش در قالبی که در آن است به پایان برسد، جانش گرفته شده و به جنینی در شکم مادرش منتقل میگردد (بر همان صورتی که پیشتر وصف کردیم). اما او در حالی منتقل میشود که فریبخورده ، راندهشده و معذّب است؛ تا جایی که با تنگیِ نَفْس، سرنگونی و در تاریکی راه میپیماید، چنانکه گویی از سوراخ سوزن عبور میکند.پس اندوه و فکرِ آشفته او به درازا میکشد و در مسیرِ این انتقال تمام آنچه را که از ستیزهجویی، انکار و کفرِ خود (از روزِ اَظلّه تا آن زمان) کسب کرده است، در برابر دیدگانش میبیند. پس گریه و حزن او بر حالِ خویش طولانی میشود و آرزو میکند که ایکاش زمین او را فرو میبرد و خاک میگشت.خوراک او از بدبوترین و ناپاکترین محتویاتِ شکمِ مادرش، و نوشیدنیاش از پسآبِ (ادرار) اوست. او مدام با هراس، بیماریها و دردها کوبیده میشود تا زمانی که وقتِ خروجش (در هفت ماهگی یا نُه ماهگی) فرا برسد.
پس هنگامی که نوزادِ کافر بیرون میآید و نخستین گریه را سر میدهد و دنیا را میبیند، از ترسِ جانش میگرید و فریاد میزند؛ چرا که بیم دارد به سختی و رنجی درآمده باشد که از آنچه در رحم در آن بود، شدیدتر است. او همانا سختیِ زایمان و غوطهور شدن در آلودگیها را چشیده است و آرزو میکند که ایکاش پدیدهای کاملاً فراموششده بود.او زشتیهای اعمالی را که انجام داده است، میبیند و آنها را به یاد میآورد و بر آن احوال تا پایانِ بیست و چهار ماه (دوران شیرخوارگی) میگرید. سپس چون میخواهد به زبان آید و سخن بگوید، آنچه را در آن بود فراموش میکند و در بدیهایش فزونی مییابد تا آنکه وجودش تاریک و ظلمانی میگردد.پس چون تاریک




