مكتبة كتيبة محمّد بن نصير Muhammad bin Nusayr's Library Bibliothèque de Muhammad bin Nusayr کتابخانه کتیبه محمد بن نصیر

مَكْتَبَةُ كَتِيبَةِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ

بدء و اعاده - حسین بن هارون بغدادی

تصفّح
سحب للأسفل
الصفحة 100 من 101

روی انکار می‌گویند. پس آنان به لقای پروردگارشان (رویارویی با حقیقت) کافرند. پس به کیفر این انکار در کالبدهای مسخ‌شده (مسوخیات) قرار می‌گیرند و در آن‌ها خواهند بود؛ و بر اساس میزان کفر و سرکشی‌شان، در آنچه آشکار یا پنهان کرده‌اند، به کالبدی دیگر منتقل می‌شوند تا آن را (عذاب مسخ را) به عیان مشاهده کنند.

و از داوود بن علی هاشمی، از ابن الحسین القاسم الکوفی، از محمد بن مهران، از محمد بن صدقه، از محمد بن سنان -عَلَيْهِ السَّلَامُ- روایت شده است که گفت:روزی با امام -عَزَّ عَزُّهُ- بودیم و درباره ذکر «عین» (علی) و «میم» (محمد) سخن می‌گفتیم که ناگهان صدایی از روی دیوار برخاست؛ و آن صدا از یک مارمولک بود.امام -عَزَّ عَزُّهُ- خطاب به آن فرمود: نگونسار شوی ای فریادزننده چقدر دشمنی تو سخت و شدید است.عرض کردم: ای سرور من، او چه می‌گوید؟فرمود:او می‌گوید: اگر از یادِ محمد و علی دست برندارید، تو را درباره محمد و علی دشنام می‌دهم و آن دو را لعنت می‌کنم.راوی گفت: پس آن مارمولک ذوب شد، آن‌گونه که سرب در آتش ذوب می‌شود.عرض کردم: ای سرور من، این موجود کیست؟پس فرمود: او همان "اوّلی" است که لعنت خدا بر او باد تا روزِ کشف (آشکار شدن حقایق).

و درباره سخن خدای تعالی: ﴿و اگر ببینی هنگامی که مجرمان در پیشگاه پروردگارشان سر به زیر افکنده‌اند و می‌گویند: پروردگارا، دیدیم و شنیدیم؛ پس ما را بازگردان تا کار شایسته انجام دهیم، چرا که ما اکنون به یقین رسیده‌ایم.﴾1؛می‌فرماید: هنگامی که به

کالبدهای مسخ‌شده (هیاکل مسوخیه) منتقل شدند، به سبب مشاهده انواع مسخ‌شدگی‌ها و به کیفر کفر و انکاری که بسیار ورزیده بودند، سرافکنده و نگونسار می‌گردند.

خداوند عزوجل از زبان آنان فرمود: ﴿پروردگارا، آنچه را به وسیله پیامبرانت به ما وعده دادی به ما عطا کن﴾2؛ یعنی همان وعده مسخ‌شدن را، چرا که ما اکنون به عذاب یقین پیدا کردیم. پس خداوند در پاسخ می‌فرماید: ﴿در آن گم شوید (دور شوید و لال بمانید) و با من سخن مگویید﴾.

دلف بن عبدالرحمن مصّاص که از یاران مورد اعتماد و موحد بود، روایت کرده است که: مفضل بن عطاء بن زیاد ازدی برایم بازگو کرد و گفت:مرا پدری بود که در دشمنی با خاندان پیامبر بسیار سخت‌ بود و من بر سر این موضوع با او ستیزه می‌کردم؛ تا جایی که او مرا از خانه‌اش راند و از دارایی‌اش محروم کرد. تا آنکه روزی خبردهنده‌ای نزد من آمد و گفت: پدرت مُرد.پس به سوی او شتافتم و دیدم که جنازه‌اش از شبِ تاریک، سیاه‌تر گشته است. با خود گفتم: این کیفر برای او اندک است. پس از خشم خود از خدا ترسیدم و به کار تجهیز و خاکسپاری‌اش پرداختم تا آنکه از دفنش فارغ شدم و به خانه‌ام بازگشتم.شبی در حالی که درباره او و سرانجامی که بدان دچار شده بود می‌اندیشیدم، ناگهان ندایی از پشت سرم برخاست که: ای فلانی، اگر دوست داری پدرت و آنچه را بدان گرفتار شده ببینی، فردا صبح بیرون برو و بر کرانه دریا بنشین، که ان‌شاءالله

تعالی پدرت با تو سخن خواهد گفت.مفضل گفت: آن شب بر من بسیار طولانی گذشت تا آنکه صبح شد. نماز صبح را خواندم و سپس روانه نجف شدم و در کنار ساحل دریا (دریای نجف) در حالی که به این موضوع فکر می‌کردم نشستم.در این هنگام به صدفی نگریستم که به رو افتاده بود و بر روی زمین می‌خزید تا آنکه به من نزدیک شد و در برابرم ایستاد، در حالی که من همچنان در اندیشه بودم. پس سخنی شنیدم اما کسی را ندیدم؛ آن صدا می‌گفت: ای فلانی این همان پدر توست که در پیشِ روی توست، پس با او سخن بگو. ‌پس او را به نامش صدا زدم و به او «پدر» نگفتم.

الهوامش

1سورهسجده آیه ۱۲
2سورهآل عمران آیه ۱۹۴
الصفحة 100 من 101