نور خورشید نسبت به خورشید (بدون قیاس و بدون زوال)؛ چرا که خداوند برتر از آن است که برایش مثالی زده شود، اما این تمثیلها از جهتِ فهمِ ماست نه از آن حیث که او هست .»
و از این نوظهورِ از دین گریخته روایت شده که او از مولایمان امیرالمؤمنین -عَزَّ عَزُّهُ- نقل کرده است: «ظاهرِ من، باطنِ اسمِ من است و ظاهرِ اسمِ من، باطنِ بابِ من.»
او میگوید: «آنچه به صورتِ انزعیه (سیمای علوی) ظاهر گشته، همان نوری است که از منبعِ نور که همان اسم است پدید آمده.» در پاسخ به او باید گفت: پس چگونه ظاهرِ اسم، باطنِ «معنا» میشود؟ و چگونه «اسم» میتواند خودش اسمی داشته باشد؟ اگر چنین چیزی جایز باشد، پس جایز است که اسمِ آن اسم هم اسمی داشته باشد و این رشته تا بینهایت ادامه یابد و هرگز به غایتی که بدان شناخته شود نرسد؛ در حالی که ما جز «اسم» و «معنا» چیزی نمیشناسیم. «اسم» در لغتِ عرب تنها یک نشانه (سِمه) است که مُسَمّی (نامیده شده) به واسطهی آن شناخته میشود؛ این درباره نامهای پدیدهها (مُحدَثات) صادق است، زیرا نامهای پدیدهها «اعراض» (ویژگیهای غیرمستقل) هستند، اما اسمِ «معنا»، یک شخصِ توانا و گویاست. گمان میکنم این نوظهورِ از دین گریخته میخواهد بگوید که «صورت»، تنها نشانهای است که بر یک «معنا» دلالت میکند و آن معنا غیبی دستنایافتنی است که درک نمیشود؛ او صورت




