پس اگر صورتِ بشری حقیقتی ذاتی نداشته باشد، پس باری تعالی از «شکلمندی و تصویر» خارج شده است؛ زیرا خلق چیزی جز صورتِ بشر ندیدند، و اگر آن صورت حقیقت نداشته باشد، پس دیگر کدام صورت در اینجا باقی میماند؟ همانا حقیقت در ربوبیت برای ظهور قدرت است، نه در بشریت برای ظهورِ عجز و ناتوانی. چه فایدهای دارد که باری تعالی را از خوردن و آشامیدن منزه بدانی، اما همزمان او را در حقیقت، به صورتِ انداموار ثابت بدانی؟ اگر کسی معتقد باشد که او بشر است، که گفتیم آن بشریت حقیقتی ندارد؛ و اگر بگوید: «او صورتی از نور است»، پس در واقع دیدهی خود را باطل کرده است، چرا که او «نور» ندیده بلکه «بشر» دیده است. و اگر بخواهد چیزی برخلاف آنچه چشمش دیده را ثابت کند، پس اگر عقل میداشت که چگونه تنزیه کند، بر او لازم بود که قائل به «تنزیه» (فراتر دانستن خدا از هر شکلی) شود؛ اما او خدا را همانگونه که در ظاهر دیده، با سر و دست و پا و ترکیباتِ جسمانی قرار داده است.
پس چه سود از این تنزیه، وقتی آن بشریتی را که چشمش دیده باطل میکند و سپس میگوید: «آن یک ابزارِ نورانی است»؟ بلکه بر او واجب بود هنگامی که ناچار به نفی بشریت و نفیِ آنچه چشمهای ظاهری دیدهاند شد، او را یگانهای (فرد) بدون ترکیب، بدون محدودیت و بدون حتی نورِ مادی بداند؛ چرا که او بر خلافِ دیدهاش شهادت داده است. او باید آنگونه که شایسته است خدا را تنزیه میکرد و او را «بشر» ثابت نمیکرد؛ زیرا با ثابت کردن او به عنوان بشر، در واقع دیدهی ظاهری خود را تصدیق کرده است.




