« آگاهی شیخ یوسف از مکر موسی »
سپس یکی از برادران بر آن رساله غره شد و آن را به دست من رساند. آن را خواندم و در معانیاش تدبر کردم و یافتم که هدفِ آن، تحقیر و تهاجم به من بود؛ او در آن، اهدافی را علیه من نگاشته بود. اما شیخ موسی نمیدانست که چه خبرهایی به گوش من رسیده است، زیرا با من معاشرت کمی داشت و بدگمانی میکرد؛ چرا که میپنداشت من از آن دسته از مردم نیستم که با مال و متاع دنیا به سوی او کشیده شوند (یا میپنداشت من به دلیل فقرم، نفوذی ندارم). چون شنید که رسالهی مناظرهاش به دست من افتاده است، برخاست و به روستا آمد. من در آن روز در روستای «رباح» بودم. او در گوشهای از روستا نزد کسانی که میشناخت اقامت گزید و مرا فراخواند، اما من از آمدن نزد او خودداری کردم؛ زیرا به دلیل بدیِ کردارش، بدگمانی و حسادتش، از سخن گفتن با او بیزاری جسته بودم. سپس به سوی او رفتم و دیدم که از روستا خارج شده و در راه است. چون مرا دید، ایستاد؛ در حالی که گروهی از اوباش و هر آنچه در روستا بود همراهش بودند تا او را بدرقه کنند و در پی او میرفتند. او با شیرینزبانی و لطف و احسانی با آنان مدارا میکرد تا دلهایشان را به دست آورد؛ اما همهی اینها مکر و فریبه بود. قصدِ آنان نیز چیزی جز تماشای این صحنه و طلبِ چیرگی و نقلِ اخبار برای کسانی




